تبليغاتX
دردونه بابا

.

.

فروغ متولد دي 59 .ليسانس فلسفه دارم . اين وبلاگ رو براي دختر عزيزم تهيه كردم و اميدوارم ثبت اين خاطرات در آينده براش لذت بخش باشه.
در پناه خدا

ایمیل مدیر : amforogh@yahoo.com



RSS
بابا خشمگین میشود
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال سه شنبه 19 اردیبهشت1391 در ساعت 1:31

در پی پروژه عذاب آور خوابوندن فسقلی مامان به قول دوستم دور از جون جوووووونمووون دیگه به اینجا رسیده 

خب بچه بگیر بخواب دیگه یعنی چی که تا لنگ ظهر میخوابی بعد با وجود اینکه بعد از ظهر از شدت خواب گیج گیجی میزنی حاضر نیستی بخوابی.

امروز مثل همیشه دیر از خواب بیدار شدی و طبق معمول ساعت 11 صبحانه خوردیم ساعت 2 ناهار خوردیم باهم لگو بازی کردیم که مامان رنگها رو بهت یاد بده هر چند که همیشه و هر لحظه در حال تمرین هستیم وقتائی که مامان لباس پهن میکنه میگه:

- نوژا گیره لباس صورتی بده

- بیا مامان صوئتی

- این آبیه

- بیا مامان سیبید

- این زرده

و .... نوژا بالشت قرمزت رو بیار لباس نارنجیت رو بیار و تو همه رو آبی میبینی!!

خلاصه لگو بازی بعدم پازل دو تکه بعدم پازل چوبی . نوژا خرسه چی میخوره؟

- علس

- فیل چی میخوره؟

- علس ف

- درست بگو علففففففففففففففففففففففففففففففففففف

اووووف فکر کنم کم کم از دست تو موهای سرم سیخونکی میشه و سرم گیج میزنه

بعد از تمام این کارا و درگیریها که همش با بازی و خونسردی مامان همراه بود و یواش یواش داشتم دود میکردم تصمیم گرفتم تا کارم به آتشنشانی نکشیده بریم باهم حمام گفتم شاید خسته بشی و بخوابی

بعد که اومدیم بابا خواب بود یهو پریدی رو تخت و شترررررق کوبیدی رو دل بابا که بابا دو متر پرید هوا و دادش بلند شد برو پایین بچه برو از تخت پایین و تو در کمال شیطنت میخندیدی به زور بردمت بیرون رفتیم با هم کانال پرشین تون نگاه کردیم برنامه بی بی انیشتن آموزش رنگ ها و اعداد و مربع و ... داشت نگاه کردیم و بازهم با هم تکرار کردیم خیلی خوابت میومد اما حاضر نبودی بخوابی منم که سردم شده بود بهت گفتم همینجا دراز بکش تا برم لباسمو عوض کنم مثل فشنگ دنبالم دوئیدی و دوباره پریدی رو تخت و .....

خدای من کنترلت از دستم خارج شده بود به زور آوردمت بیرون  و دیگه تا بیدار شدن بابا یه جوری که خیلی هم سخت بود سرگرمت کردم و هر کاری هم کردم بخوابی نتونستم.

عصر که بابا بیدار شد سرش خیلی درد میکرد قرص خورد بهش گفتی:

- امیر بیدارشدی قوص خوردی؟

- آره بابائی سرم درد میکنه قرص خوردم

بعد چند لحظه اومدی پیشم و کرم مرطوب کننده دستت بود و دستت رو گذاشته بودی روی پیشونیت و میگفتی:

- مامان سرم درد میکنه کرم بزن

- ای وای مامان این کرم دست و صورته اونی که مامان میزنه ویکسه باشه بده بزم

واست کرم زدم و هی راه میرفتی و میگفتی :- سرم درده

- !!!!! امان از دست تو

دم غروب با بابا رفتیم بیرون و از بس  از کتاب شغل آینده من داستان پلی پلیس رو خونده بودیم و از سوسیس های آقای قصاب خوشت اومده بود بابا برات خرید تا بدونی چیه وقتی اومدیم خونه واست درست کردم که خدا رو شکر خدا رو شکر خوشت نیومد!!!! وللللللیییییییی مامان انقدر خورد که دیگه احساس خفگی بهش دست داده بود حتی وقتی داشتم ظرفها رو جمع میکردم دست از باقیمانده سوسیس ها برنمیداشتم.( ای مامان شکمو )

بعد از شام و دیدن سریال مورد علاقه بابا آماده شدیم که بخوابیم اما مثل هر شب شروع کردی:

- کتاب گورگه میخونی؟

- میخونم گرگ بالا تو جنگالا هی میره بالا هی میره پایین .....

- پلی پلیس میخونی؟

- میخونم: پلی پلیس وقتی به ایستگاه پلیس رسید خانم داگزبری گفت من سگم بارکر رو گم کردم آقای قصاب هم گفت من هم سوسیس هام رو گم کردم.....

- هتی هیس هیس میخونی؟

و من خوندم و خوندم و خوندم که دیگه صدام درومد بسه مامان وقته خوابه انقدر شیطونی نکن میرم تو اتاق خودم میخوابماااااا

بابا از تو اتاق گفت:

- فروغ بیا بخواب بذار نوژا هم خودش بخوابه

من دودل بودم اما میترسیدم بابا عصبانی بشه برای همین اومدم و تو زار زار گریه کردی و هی گریه کردی مامان بیا بعد بابا بیا بابا اومد واست مثل هر شب داستان بدنیا اومدنت رو گفت اما تو بازم شیطونی کردی و آخر سر هم بابا خسته شد و اومد تو اتاق داشت غر میزد که صدای پارس سگ شنیده شد و تو ساکت شدی و بعد با گریه گفتی:- مامان مامان           بابا

بابا گفت :- بیا اینجا ببینم چی میگی

تو هم اومدی و کنار ما خوابیدی اما بازم شیطونی میکردی و یهو با دستت محکم زدی تو دماغ مامان که بابا دیگه دعوات کرد که مگه بچه خوب مامانشو میزنه تو هم گریه کردی مثل این بچه های لوس بابا گفت:

- گریه کن تا بندازمت تو سطل آشغالی بدرد من نمیخوره بچه ائی که گریه میکنه 

داشتم فکر میکردم اون وقتا که با بابا دوست بودم وقتی به قول بابا یه کاری میکردم که باب میل بابا نبود و از نظر اون کارم بد بود بهم میگفت : دختری که کار بد میکنه بدرد سطل آشغالی میخوره

منم اخمام میرفت تو هم دلم برای اون روزا که با هم دوست بودیم تنگ شده من لوس بودم و اون در عین جدیت و سخت گیری مهربون ترین و عاشق ترین بود.

به فاصله این فکر کردن تو به خواب عمیقی رفته بودی. عزیزم بابا اگه دعوات میکنه اگه میگه بدو بدو نکن هی میخوری زمین نگرانه پاهای قشنگ زخم بشه نگرانه سرت به جائی بخوره دیدی امروز افتادی چطور نگرانت شد بعضی وقتا فکر میکنم تو لوس بابا شدی و من دیگه جائی ندارم پس حواست باشه اگه بخوای قدر این محبت ها رو ندونی یکی هست که دلتنگ این همه ناز کشیدناس من یه روزی دختر کوچولوی بابا بودم که با همه ی ترسی که ازش داشتم دیوانه وار دوستش داشتم هیچوقت یادم نمیره :

بهم گفته بود دوست ندارم آرایش کنی بری دانشگاه ومن به حرفش گوش دادم اما امان از این دوستان ناباب ساعت دوم کلاس بود که رفتم یه رژ قرمز تو دستشوئی زدمو اومدم بیرون دم کلاس داشتم با دوستام میحرفیدم  بچه ها میگفتن امیر که این ساعت کلاس نداره نمیاد دانشگاه که از دور از بین اون همه دختر و پسر دیدم بابا داره میاد و خندون از هولم کلاسورم رو گرفتم جلو لبهام بابا تا به من رسید خنده رو لبش خشکید و با انگشتش کلاسورم رو آورد پایین و تا چشمش به لب من خورد گفت :

- برو خونه

- کلاس دارم امیر

- گفتم برو خونه تا زنگت بزنم( تکه کلام بابا)

- امییییرررر

- خوووووونه

دوستای نامردم همه از ترسشون در رفته بودن و من با چشم گریون رفتم خونه و البته طلباکارانه.

بابا وقتی بهم زنگ زد اول دعوام کرد و منم آب غوره بعد گفت حالا اشکات رو پاک کن و اون رژ قرمزه ات رو هم بزن میخوایم با بچه ها بریم سینما و ما رفتیم فیلم شوکران رو دیدیم.

از به یادآوری خاطره ها اشک شوق تو چشمام جمع میشه. بابا عاشقتم.بابا من و نوژا عاشقتیم.



.:: ::.
خواب بدون تنش
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال دوشنبه 11 اردیبهشت1391 در ساعت 9:59

دیشب قبل از خواب طبق معمول یه سری به اتاقت زدم و همه کتاب هات رو که در آورده بودی و میخوندی جمع میکردم که مجله شهرزاد رو قاطی اونا دیدم باز فضولی کرده بودی و رفته بودی سراغ مجله های من دیدم شماه قدیمی اما چون این مجله رو خیلی دوست دارم اومدم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و دوباره شروع کردم به خوندن که یه قسمت در مورد خواب بچه ها نوشته بود که: موسیقی براشون بذارید یا لالائی بخونید و از این حرفا

پیش خودم گفتم من که هر شب لالائی و کتاب و داستان من درآوردی و یه سری از قصه های بابا امیر رو برات میخونم حتی کارهائی که تو روز با هم انجام دادیم رو به صورت شعر برات میخونم اما بازم آخرش با شیطنت تو رو برومیشم و درگیر میشیم با هم .

اما یادمه قبلا واست چندتا سی دی لالائی خریده بودم  پس دست به کار شدم ساعت 11 بود و بابا داشت تی وی میدید منم صدات زدمو گفتم برو مسواکت رو بزن و بعد دستشوئی که میخوائیم بخوابیم . مثل همیشه مسواک زدن تو بعهده باباست و بقیه کارا با من خلاصه که حاضر شدیم برای خواب منم لپ تاپم رو آوردم و تو هم سریع موضع شیطونی و هیجان به خودت گرفتی هی میگفتی:

- نوژا با کامپوته بازی می  کنه

- نه عزیزم کامپیوتر دیده نوژا میخواد بخوابه میخوادواسش لالائی میخونه

- آخ جون (البته شما به جای حرف ج حرف ک بخونید) لالائی می خونه

و بعد دراز کشیدیم با هم و چراغا خاموش شد و دوتائی نگاه کردیم به مانیتور که با اصوات این خطای سبز رنگ بالا پایین میرفت نوژا هم دقیق گوش میداد و ذوق داشت .

- لالا لالالالا مامان خرگوشه 3 تا بچه داره که با می می های پرشیرش به اونا شیر میده !!!!

- لالالالالا  اما امشب مامان خرگوشه می می هاش کم شیره چون  که غذا نخورده!!!

- لالالالا  بابا خرگوشه رفته به صحرا برای اونا غذا بیاره .....!!!!

خب اینم یه جور لالائی دیگه اما در کل جالب بود خودمم داشتم گوش میدادم و در همین حال هم به دستور خانوم اینور میخاره اونور میخاره میخاره شیمکم میخاره پشتم میخاره و من :

- مامان دارم میخارونم تو چشمات رو ببند

- مامانم میگه اسبه کوچولوئه

- آره عزیزم چشمات رو ببند

- بابا امیر لالائی میخونه

- نه عزیزم این یه آقای دیگه اس شایدم یه بابا امیر باشه

و در نهایت از ساعت 12:30 تا 12:45 دقیقه زمان صرف شد برای یه خواب بدون تنش.

یعنی موفق شدم ممکنه ادامه دار باشه و مثل همیشه زود خسته نشی از این کار.!

.:: ::.
سردرگمی
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال جمعه 8 اردیبهشت1391 در ساعت 11:14
یه مدته که خیلی اخلاقت عوض شده یه روز خوبی یه روز یه کارائی میکنی که مامان رو عصبانی میکنی بعضی وقتها با هم خوشیم و بعضی وقتها با هم درگیر میشیم و تو لج میکنی و مامان عصبانی میشه با هم دعوامون میشه حرف گوش نمیکنی دیروز رفته بودیم خونه مامان مینا واسه ی چی من هی بهت میگفتم رو مبل نپ میافتی پایین تو بدتر میکردی واسه چی حرص مامان رو در میوردی فکر میکنی هرکای دلت بخواد بکنی بعد بگی ماماننننم فرووغغم من یادم میره و بغلت میکنم و میبوسمت من از دستت ناراحتم شب که میخوای بخوابی که باید با دعوا بخوابی حالا باید خدا رو شکر کنم بعد از 2 ماه درگیری سر خوابت یکم بهتر شدی و خیلی دیر بخوابی ساعت 1 نصف شب میخوابی دیگه اگه مثل قبل بود باید تا 3 یا 4 صبح بیدار مینشستیمو آخر سر با هم دعوامون میشد و تو با گریه میخوابیدی و من با ناراحتی.

بغشید ( ببخشید ) و معذرت میخوام فایده نداره هر کاری دوست داری میکنی و هچی میخوای با گریه و لجبازی بدست میاری بعد ببخشید و معذرت میخوام میگی و مامان خوشگلم اینا فایده نداره نوژا خانوم .

هی میری تو بالکن کناره نرده ها وایمیسی قلب مامان میاد تو دهنش هرچی بهت میگم بیا تو نمیائی عزیزم میترسم بیافتی پایین یه روزائی خوبی مثل بچه های خوب یه قالیچه پهن میکنی و میشینی منم خیالم راحته یه وقتائی آویزون میشی به نرده ها و هرچی دم دستت میبینی پت میکنی پایین بعد گریه زاری راه میندازی که :

- گل سرمو بریم بیاریم اوتاد اون تو

مامان میگه:-

- کجا انداختی ببینم 

- اون تو اوتاد اون تو

- افتاده تو جوب مامان آب بردش دیگه من که گفتم ننداز پایین

و تو گریه که بیم بیاریمش.

خلاصه که یا کارائی میکنی که مامان از دستت ناراحته.

ووووووووووووواااااااااااااااای قربونت برم این کارارو میکنی دلم غش میره همه چیز رو فراموش میکنم الان بیدار شدی یه دفعه از تو اتاقت صدا زدی:

- مامانم مامانم

- بله مامان

- بیاری ؟

- آره عزیزم بیدارم

- مامانم بییییااااااا

- یه لحظه صبر میکنی اینا و بنویسم؟

- آهان فهمیدم

و الان آروم آروم اومدی پیشم و گفتی:

- اووومممدم 

- سسسسسسسسلاااااااام دختر گلم

- مامانم پای نوژا فوفو ( اوف شده) درد می کنه

- چرا مامان ببینم؟

- الان میااام

- بیا مامان ببینم پاتو

- بازیه من کجائی؟

خب اینم از نوژا خانم که برای فرار از دست مامان که پاشو نگاه نکنه رفت سراغ بازی

آهان بچه ام رفته اسباب بازیشو آورده میگه :

- اینو بزن پای نوژا فته رو این

- ای وای پات رفته رو اسباب بازی درد گرفته ای اسباب بازی بد چرا پای دخترمو فوفو کردی

- نوژا بزنه؟

- میخوای بزنیش

- آررررهههه؟ ای بد پای نوژا فوفوئه .من برم ؟

- مامان کجا میری؟

- نوژا بخوابه؟

- الان بیدار شدی ؟

عزیزم عاشق حرف زدنتم. دیشب داشتیم آریا رو میرسوندیم خونه اشون بابا بهت گفت:

- میریم پرخاله آریا رو ببریم خونه اشون

- پسرخاله؟

- آره آریا پسر خاله آزاده

- آهان فهمیدم

قربونت برم که تازه یاد گرفتی بگی فهمیدم.

اومدم مامانم اومدم . برم دیگه بقیه دعواها باشه واسه بعدن.



.:: ::.
از پارسال تا امسال
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال دوشنبه 21 فروردین1391 در ساعت 20:38

روز 15 اسفند سال 90 من و تو دختر گلم با هواپیما رفتیم اهواز تو خیلی ذوق داشتی و مدام میگفتی:

فروغ بریم پییما آخ جون

خوشحال بودم از اینکه میدیدم تو خوشحالی ولی یکم استرس داشتم از اینکه یه وقت موقع اوج گرفتن هواپیما گوشت کیپ بشه و درد بگیره اون موقع که 2 ماهت بود رفتیم موقع پرواز شیر بهت دادم و مشکلی پیش نیومد اما این دفعه نمیدونستم چی پیش میاد برای همین وقتی سوار شدیم و تا لحظه ائی که هواپیما بلند شد من هی تند تند بهت آبنبات و شکلات میدادم یه لحظه گوشت کیپ شد اما زود خوب شدی تازه نگران دستشوئی رفتنت هم بودم که چند لحظه قبل از رسیدن به مقصد رفتیم دستشوئی و هیچ مشکلی پیش نیومد سفر هوائی خوبی بود واسه خودت آواز میخوندی و شیطونی میکردی و هی باهمدیگه بازی میکردیم از قلقلک بازی گرفته تا کلاغ پر و شعر خوندن تازه یه اسباب بازی خوشگل هم بهت دادن مهماندارها که عاشقت شده بودن همش به خاطر تو ازمون پذیرائی میکردن.

درکل مسافرت خوبی بود تو هم دختر خوبی بودی.

25 اسفند هم با خاله گیتی یا به قول تو خاله کیتی و اروقان و اروقان ( ارمغان و ارغوان) دخترخاله های عزیزت با قطار برگشتیم تهران از دیدن قطار که خیلی خوشحال بودی خیلی دوست داشتی تو راهرو ها بدو بدو کنی اما مامان نمیذاشت دائم دلت میخواست بری دستشوئی که مامانو عصبانی میکردی آخه خیلی سخت بود هم به نظرم غیر بهداشتی بود برای یه موجود کوچولوئی مثل تو و هم اینکه خیلی سخت بود با اون تکون های شدید قطار اما چاره نبود دیگه نمیشد پوشکت کنم یعنی خودت نمیذاشتی یه بار پوشکت کردم حاضر نبودی تو پوشکت دستشوئی کنی که اذیت میشدی برای همین منم دیگه اینکار رو نکردم.

روز 1 فرودین 91 هم به اتفاق خاله ها و آقاجون و مامان مینا یا به قول تو مینا و ناصر رفتیم شمال تا 9 فروردین خوب خوش گذشت هوا خیلی سرد بود اما خب تو وروجک این چیزا حالیت نبود دیگه میرفتیم لب ساحل و شن بازی میکردیم خدا رو شکر که تا لب پله های ساحل آب بود وگرنه میخواستی بری پایین و تو آب بازی کنی. عصرا میرفتی تو شهرک و واسه خودت میدوئیدی خیالم راحت بود از اینکه ماشین نیست و چیزی که باعث خطرت باشه وجود نداره برای همین اگه با بچه هامیرفتی بیرون نگران نبودم تا اینکه یه روز که تو ویلا بودیم ارغوان و خاله غزال میخواستن برن بیرون ارغوان تا در رو باز کرد یه دفعه داد زد وای یه سگ پشت در وایساده من فکر کردم پاپی سگ یکی از همسایه هاست که همیشه تو شهرک میبینیمش مو فرفری و کوچولو بعد یه دفعه صدای خنده شنیدم تو رو بغل کردم و گفتم نوژا بدو بریم پاپی اومده پله ها رو دوتا یکی کردم که زود برسم بهش تو باهاش بازی کنی رسیدم دم در هال یه دفعه دهنم باز موند و چشمام گرد دیدم نه بابا صدای خنده نیست که صدای جیغ ارمغان تا هفت آسمون داره میره ارمغان بدو یه سگ گنده گرگی بدو همه همسایه ها ریخته بودن بیرون هی داد میزدن وایسا ندو ندو خاله غزال رفت سراغ ارمغان و کشیدش سمت خودش که یهو صدای جیغ غزال هم بلند شد حالا ارمغان بدو سگه بدو خاله غزال بدو و جیغ و جیغ و جیغ بعد نمیدونم چطور شد ارمغان از صحنه حذف شد خاله غزال بدو سگه بدو خاله غزال بدو سگه بدو هی جیغ و جیغ بعد یه دفعه فقط صدای جیغ میومد از ترس دهنم خشک شده بود هیچ کس نمیتونست سگ رو بگیره همینطور که چشمم به خیابون بود ببینم بالاخره خاله کجا رفته یهو ادیدم غزال از پله ها دوید بالا تو بغل من و نقش زمین شد و هی گریه میکرد و دست و پاش میلرزید سگه هم دست صاحبش بود بغضم گرفته بود خاله غزالم مثل عنکبوت چسبیده بود به من و دامنمو گرفته بود و داشت میکشید منم هی میگفتم ول کن بابا بذار برم یه آب قند برات بیارم مگه ول میکرد ناخن هاشو تا ته کرده بود تو پهلوم اوف خلاصه با هزار بدبختی این عنکبوت وحشت زده ازم جدا شد دیگه خیلی دلم براش سوخت خدا رحمش کرد بابا ناصر که رفت سراغ نگهبان شهرک و گفت باید تذکر بدید یه همچین سگی تو شهرک ول نباشه.

بعدا که داشتم به این قضیه فکر میکردم گفتم اگه تو بیرون بودی و سگه میومد سراغت من چیکار میکردم برای همین دیگه تنها نذاشتمت بری بیرون خودم باهات میومدم .

خب روز 13 بدر هم که خونه بودیم یعنی از بیرون رفتن خسته شده بودم و ترجیح دادم خونه باشم. 4 شنبه هم رفتیم تهران خونه مامانی و جمعه برگشتیم.

ان شالله تو یه فرصت مناسب عکسای این چند وقت رو میذارم.


دایره کلمات و جملاتت وسیع شده و خیلی شیرین زبون شدی . دائم دلت میخواد کتاب بخونی زمانش فرقی نمیکنه قبل از خواب 5 یا 6 تا کتاب میخونیم صبح ها هم اگه مثلا ساعت 5 بیدار بشی بری دستشوئی بعد خوابت نبره میگی:

مامان فروغ کتاب مییخوونیییی

منم میگم: مامان خوابش میاد

تو میگی: مامان کتاب مییخخوونیییی هتی هیس هیس میخووونییی

منم تسلیم میشمو با چشمای نیمه باز برات میخونم

وقتی بستنی میخوری یا دستات رو با آب رنگ کثیف میکنی میائی میگی:

- مامان فروغ دست نوژا بیشوورییم  مامان فروغ پای نوژا بیشوریییم

منم بغلت میکنم و دست و پا و صورتت رو میشورم و بعد میگی: عوله بده ( حوله بده)

وقتی مامان آرایش میکنه یا لباس قشنگ میپوشه میگی: خشگله مامان فروغ

وقتی اهنگ شاد میذارم میگی:

برقص مامان بیا برفص

و با هم میرقصیم و شادی میکنیم.

وقتی بابا از سر کار میاد میگی:

بابا برو دستت تثیبه بیشورش . بولوز عوض شلوار بپوش

اگه بابا جوراباشو پرت کنه تو سبد رخت چرکا نوژا انگشت اشاره اش رو میاره بالا و میگه:

- بابا عیبه پرت نکن

وقتی مامان میخواد موهای ژولی پولیه فرفریه نوژا رو شونه بزنه گریه میکنی ومیگی:

- مامان ولم کن ولم کن.


خسته شدم شاید این چند وقته باعث شده تنبل بشم دستام و کمرم درد گرفته فعلا همینا رو مینویسم تا بعد.


عزیزم سال نو مبارک باشه امیدوارم همش بخندی و خوشحال باشی.

.:: ::.
جیش بوس لالا
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال یکشنبه 16 بهمن1390 در ساعت 2:18

امشب خیال خوابیدن نداشتی از ساعت 11 تا همین چند دقیقه ی پیش (1:30)در حال خوابوندنت بودم هزار بار شب بخیر گفتیم و بابا رو بوسیدیم و از همه بدتر از بس رفتیم دستشوئی و اومدیم دیگه حالم از دستشوئی رفتن بهم میخوره خسته شده بودم آخراش دیگه معلوم بود برای فرار از خواب اینکار رو میکنی ولی دفعه ی آخر خب حق با تو بود اما باور کن الان که دارم به دستام نگاه میکنم تا حالا اینطور ندیده بودمشون چروک شده و خشک فکر کنم از مرز 100 دفعه گذشته باشه که رفتیم دستشوئی و من تو رو شستم و دستمو شستم و دتول زدم تو دستشوئی و در و دیوار و شلنگ آب آخه بچه جان به گلدون چیکار داری خب مامان خواسته واسه قشنگی گلدون بذاره تو دستشوئی اونم از دست تو در امان نیست اون طفلک هم دتول بارون شده خب چیه چرا ناراحت میشی نباید در مورد دستشوئی رفتنت بگم یعنی نمیخوای بگم چه کارا که نکردی خب باشه نمیگم این دستشوئی رفتنای تو هم شده برای ما گل بود به سبزه نیز آراسته شد خودش یه داستانیه هاااا.

باشه دیگه نمیگم اما در عوض میگم که چقدر شیرین شدی چقدر خوش حرف و خوش سر و زبون و به قول بابا طناز شدی و دلبری میکنی زودتر از من میدوئی جلوی در تا امیر بیاد تو و زود میگی : امیر سلاااااام موس بده(بوس بده)

بعد فوری میگی: امیر اااامیییر عوض عوض بدو ( منظورت اینه که سریع بره لباساشو عوض کنه) 

وقتی بابا میخواد بره خرید کنه ازت میپرسه چی واست بخرم تو میگی:

- اووووووم شیر آب ایوه

وقتی داری با اسباب بازیهات بازی میکنی هی بلند بلند میگی: - بازی خوبه بازی خوبه

وقتی میخوای نی نی رو بخوابونی واسش شعر میخونی:

- خگوشه وایسا وایسا کارت وایسا

خگوش بیازارم / موشه خگوشه آخ درازه بازه موشه پیش فروغ  مامان موشه بالیغه نترس نترس مهمونه بیارش خونه سلااااااااااام

ترجمه: یه روز یه آقا خرگوشه رفت دنبال بچه موشه . موشه پرید تو سوراخ خرگوشه گفت آخ وایسا وایسا کارت دارم من خرگوش بی آزارم موشه یه نگا کرد به خرگوش دید گوشاش درازه دهنشم که بازه شاید میخواد بخوردم یا با خودش ببردم پس میرم پیش مامانم( فروغ) همونجا میمانم مادر موشه باهوش بود زنی عاقل و بالغ بود.....

دایره لغاتت وسیع تر شده بعضی کلمات رو درست میگی و بعضیا رو از خودت در میاری:

پستونک.... پاپاسو

بغل ..... قله  قله

آشپزخونه..... آپشو

چیزی خراب بشه میگی..... شیکست

نقاشی..... کاکاشی

اسمت چیه؟ نوژا

چند سالته؟ 2 لاس

خسته شدم چیزی یادم نمیاد فعلا عزیزم شب بخیر خوب بخوابی و خوابای خوش ببینی.

.:: ::.
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال پنجشنبه 13 بهمن1390 در ساعت 16:0
از خاله غزال برای تزئین فضا و میز تولد خیلی ممنونم و امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشه خاله غزال خیلی دوستت داریم.

مامان بزرگ خیلی ممنون اجازه دادی مهمونی خونه شما برگزار بشه.

دوستای مهربون مامان امیدوارم تولد دسته جمعی فرشته های دی ماه 88 بهتون خوش گذشته باشه.


لطفا با رمز وارد شوید.


ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
سری دوم عکس تولد دسته جمعی فرشته های دی ماه 88
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال پنجشنبه 13 بهمن1390 در ساعت 15:27



.:: ::.
تولد دسته جمعی 30 دی 90
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال پنجشنبه 13 بهمن1390 در ساعت 15:16


آرشام کوچولو


.:: ::.
مامان غافلگیر میشود
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال پنجشنبه 13 بهمن1390 در ساعت 0:6

قبل از اینکه عکسای تولد 30 دی رو بذارم در مورد یه مساله مهم میخوام بنویسم:

از شیر گرفتن تو یکی از بدترین خاطره های عمر من به حساب میاد بارها احساس پشیمونی میکنم شاید بعضی از رفتارهات به خاطر اینه که یک دفعه از شیرگرفتمت و روزها و شب های پر استرس و پر تنشی رو گذروندیم عادت های بدی پیدا کردی مثلا ناخن هات رو با دندونات میکنی و هر چی بهت میگم اینکار رو نکن گوش نمیکنی یا اینکه چند روزه که پستونک میذاری دهنت البته خیلی نگران کننده نیست چون دائم ازش استفاده نمیکنی اگه چشمت بهش بیافته یا خیلی ناراحت باشی میگی : پاپاسو ( پستونک) منم ازت دریغش نمیکنم چون میدونم همیشگی نیست .

این چند وقت مامان رو خیلی اذیت کردی بارها از دست کارات گریه کردم خیلی شیطون شدی من عاشق شیطنتت هستم اما بعضی وقتا مامان رو اذیت میکنی و دائم نق میزنی تا چند شب پیش دیگه داشتم ناامیدی شدیدی از رفتارهات در وجودم احساس میکردم .

یه چند روزی هم بود که بعد از خوندن کتاب من که از گل بهترم لگن دارم علاقمند شده بودی که دیگه پوشک نباشی اما دائم تو دستشوئی بودی و خوشت میومد که به همه چیز دست بزنی از گلدون گرفته تا شیلنگ آب و منم دائم در حال شستن دستشوئی با  دتول بودم خیلی خسته کننده بود باید دائم مواظبت میبودم دیگه نمیخواستی پوشک باشی و البته از پوشک روزانه راحت شده بودم چون یک دفعه و بی مقدمه پوشک رو گذاشتی کنار این ها رو میشه تحمل کرد اما موقع خواب من و بابا رو خیلی اذیت میکردی و مدام گریه میکردی چراغ ها رو نباید خاموش میکردیم چون میخواستی بازی کنی وقتی هم که فیوز رو قطع میکردیم تا تو به شیوه خودت مطمئن بشی که برق نیست تو تخت نمیومدی اول تو بغل بابا یه دور تمام خونه رو میرفتی و همه کلید ها امتحان میکردی بعد میومدی که بخوابی اونم چه خوابیدنی یکم تو بغل بابا یکم رو پای مامان دوباره بابا بعد مامان آخر سر هم میگفتی:

- مامان غذا مامان غذا مامان آب آب آب آب قاقالو قاقالو ( قاقا لی لی)

پشت سر هم تکرار میکردی و تا برات غذا نمی آوردم ساکت نمیشدی و در نهایت با گریه ساعت 2 صبح میخوابیدی و من رو با یه دنیا ناراحتی و خستگی و غصه و گریه تنها میذاشتی بعد ساعت 5 یا 6 بیدار میشدی و گریه رو سر میدادی تا یک ساعت بعد و آخر سر هم به زور و با گریه میگفتی بریم هال لالا و ما هم ناچارا توی هال میخوابیدیم البته تا ساعت 10 شما رو پای مامان میخوابیدی . واقعا این کارات عذاب آور شده بود و برای من و بابا جز خستگی چیزی نداشت تا اینکه تقریبا بعد از 30 دی ماه نود اوضاع یکم بهتر شده اما خواب شبانه زیاد تغییر نکرده بود تا اینکه پریشب بعد از شیطنت های همیشگی و فرار از خواب مجبور شدم دعوات کنم و چراغ رو خاموش کنم تو هم گریه کردی طبق عادت همیشه با گریه و زاری خواستی پتو رو روی سرت مثل روسری بذارم و وقتی خواستم بغلت کنم گریه هات بیشتر شد بابا هم بغلت کرد و گذاشتت روی تختت و گفت:

- نوژا خانم اینجا تو اتاقت میمونی و هر وقت گریه هات تموم شد میائی پیش ما میخوابی

تو هم گریه ات بیشتر شد و جیغ جیغ راه انداختی منم سعی کردم بی اعتنا با شم به این قضیه بالاخره بابا دعوات کرده بود و نمیشد من طرفداریت کنم کارت اشتباه بود یواش یواش گریه های واقعی جاشون رو به گریه های الکی دادن و بعد قطع شدن اومدم پیشت دیدم رو تخت دراز کشیدی و پات رو انداختی رو پات و داری سقف رو نگاه میکنی کنارت نشستم و گفتم :

- میخوای بریم پیش امیر بخوابی ؟

- نه

- میخوای بذارمت رو پام و تکونت بدم تا بخوابی

- آله

بغلت کردم بوسیدمت و آویز تختت رو روشن کردم مثل ظهر ها که میخوابی گذاشتمت رو پام و شعر خوندم تا خوابیدی اما ساعت 1 شده بود و من خسته پایین تختت رو بالشت گذاشتم تا یه وقت غلت نزنی و بیافتی که البته صبح ساعت 7 از تخت افتاده بودی پایین بیدار شدی یکم بیسکوئیت با آب خوردی و تا ساعت 10 خوابیدی و بعد روز از نو روزی از نو درگیری با  دستشوئی رفتن. دیشب هم بردمت تو اتاقت و مثل شب قبل با هم یکم بازی کردیم و کتاب خوندیم و بعد رو پام خوابیدی از همه جالب تر اینکه ساعت 5 صدای نق نقت رو شنیدم اومدم بالاسرت و بعد در حالیکه نگران بیدار شدنت بودم دیدم نشستی رو تخت و گفتی :

- مامان پی پی

بردمت دستشوئی و جیش کردی و بعد اومدیم تو تخت و گفتی: خرگوش بخون

منم خوندم 6 بار خوندم:

یه روز یه آقا خرگوشه رفت دنبال بچه موشه .....

ساعت 7 هم یه بار دیگه بیدار شدی و صدام زدی بازم رفتیم دستشوئی و بعد خوابیدی.

2 روزه که وقتی از خواب بیدار میشی پوشکت خشک و تمیزه و با امشب 3 شبه که دیگه تو تختت میخوابی.


راستش همه اینا رو گفتم تا بدونی بعد از اون همه اذیت ها و خستگی ها با این کارت مامان رو خوشحال کردی اگه به قضیه کلی نگاه کنم از پوشک گزفتنت زیاد هم سخت نبود و مطمئنن با کمک کتابی که به تازگی خریدم در مورد اموزش دستشوئی رفتن شب ها هم بزودی از این پوشک راحت میشی.


امیدوارم دختر نازنینم دیگه خانم شدی بزرگ شدی. به هر حال بعد ازت ممنون که خواستی منو با این کارت خوشحال کنی و اون احساس ناامیدی رو از بین بردی. دوستت دارم و میبوسمت.

.:: ::.
موضوع :
نویسنده مامان فروغ تاریخ ارسال یکشنبه 9 بهمن1390 در ساعت 17:22

عمه خوش گذشت؟

نپری مامان مواظب باش ...... کیه که گوش بده

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من



.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.