در پی پروژه عذاب آور خوابوندن فسقلی مامان به قول دوستم دور از جون جوووووونمووون دیگه به اینجا رسیده
خب بچه بگیر بخواب دیگه یعنی چی که تا لنگ ظهر میخوابی بعد با وجود اینکه بعد از ظهر از شدت خواب گیج گیجی میزنی حاضر نیستی بخوابی.
امروز مثل همیشه دیر از خواب بیدار شدی و طبق معمول ساعت 11 صبحانه خوردیم ساعت 2 ناهار خوردیم باهم لگو بازی کردیم که مامان رنگها رو بهت یاد بده هر چند که همیشه و هر لحظه در حال تمرین هستیم وقتائی که مامان لباس پهن میکنه میگه:
- نوژا گیره لباس صورتی بده
- بیا مامان صوئتی
- این آبیه
- بیا مامان سیبید
- این زرده
و .... نوژا بالشت قرمزت رو بیار لباس نارنجیت رو بیار و تو همه رو آبی میبینی!!
خلاصه لگو بازی بعدم پازل دو تکه بعدم پازل چوبی . نوژا خرسه چی میخوره؟
- علس
- فیل چی میخوره؟
- علس ف
- درست بگو علففففففففففففففففففففففففففففففففففف
اووووف فکر کنم کم کم از دست تو موهای سرم سیخونکی میشه و سرم گیج میزنه
بعد از تمام این کارا و درگیریها که همش با بازی و خونسردی مامان همراه بود و یواش یواش داشتم دود میکردم تصمیم گرفتم تا کارم به آتشنشانی نکشیده بریم باهم حمام گفتم شاید خسته بشی و بخوابی
بعد که اومدیم بابا خواب بود یهو پریدی رو تخت و شترررررق کوبیدی رو دل بابا که بابا دو متر پرید هوا و دادش بلند شد برو پایین بچه برو از تخت پایین و تو در کمال شیطنت میخندیدی به زور بردمت بیرون رفتیم با هم کانال پرشین تون نگاه کردیم برنامه بی بی انیشتن آموزش رنگ ها و اعداد و مربع و ... داشت نگاه کردیم و بازهم با هم تکرار کردیم خیلی خوابت میومد اما حاضر نبودی بخوابی منم که سردم شده بود بهت گفتم همینجا دراز بکش تا برم لباسمو عوض کنم مثل فشنگ دنبالم دوئیدی و دوباره پریدی رو تخت و .....
خدای من کنترلت از دستم خارج شده بود به زور آوردمت بیرون و دیگه تا بیدار شدن بابا یه جوری که خیلی هم سخت بود سرگرمت کردم و هر کاری هم کردم بخوابی نتونستم.
عصر که بابا بیدار شد سرش خیلی درد میکرد قرص خورد بهش گفتی:
- امیر بیدارشدی قوص خوردی؟
- آره بابائی سرم درد میکنه قرص خوردم
بعد چند لحظه اومدی پیشم و کرم مرطوب کننده دستت بود و دستت رو گذاشته بودی روی پیشونیت و میگفتی:
- مامان سرم درد میکنه کرم بزن
- ای وای مامان این کرم دست و صورته اونی که مامان میزنه ویکسه باشه بده بزم
واست کرم زدم و هی راه میرفتی و میگفتی :- سرم درده
- !!!!! امان از دست تو
دم غروب با بابا رفتیم بیرون و از بس از کتاب شغل آینده من داستان پلی پلیس رو خونده بودیم و از سوسیس های آقای قصاب خوشت اومده بود بابا برات خرید تا بدونی چیه وقتی اومدیم خونه واست درست کردم که خدا رو شکر خدا رو شکر خوشت نیومد!!!! وللللللیییییییی مامان انقدر خورد که دیگه احساس خفگی بهش دست داده بود حتی وقتی داشتم ظرفها رو جمع میکردم دست از باقیمانده سوسیس ها برنمیداشتم.( ای مامان شکمو )
بعد از شام و دیدن سریال مورد علاقه بابا آماده شدیم که بخوابیم اما مثل هر شب شروع کردی:
- کتاب گورگه میخونی؟
- میخونم گرگ بالا تو جنگالا هی میره بالا هی میره پایین .....
- پلی پلیس میخونی؟
- میخونم: پلی پلیس وقتی به ایستگاه پلیس رسید خانم داگزبری گفت من سگم بارکر رو گم کردم آقای قصاب هم گفت من هم سوسیس هام رو گم کردم.....
- هتی هیس هیس میخونی؟
و من خوندم و خوندم و خوندم که دیگه صدام درومد بسه مامان وقته خوابه انقدر شیطونی نکن میرم تو اتاق خودم میخوابماااااا
بابا از تو اتاق گفت:
- فروغ بیا بخواب بذار نوژا هم خودش بخوابه
من دودل بودم اما میترسیدم بابا عصبانی بشه برای همین اومدم و تو زار زار گریه کردی و هی گریه کردی مامان بیا بعد بابا بیا بابا اومد واست مثل هر شب داستان بدنیا اومدنت رو گفت اما تو بازم شیطونی کردی و آخر سر هم بابا خسته شد و اومد تو اتاق داشت غر میزد که صدای پارس سگ شنیده شد و تو ساکت شدی و بعد با گریه گفتی:- مامان مامان بابا
بابا گفت :- بیا اینجا ببینم چی میگی
تو هم اومدی و کنار ما خوابیدی اما بازم شیطونی میکردی و یهو با دستت محکم زدی تو دماغ مامان که بابا دیگه دعوات کرد که مگه بچه خوب مامانشو میزنه تو هم گریه کردی مثل این بچه های لوس بابا گفت:
- گریه کن تا بندازمت تو سطل آشغالی بدرد من نمیخوره بچه ائی که گریه میکنه
داشتم فکر میکردم اون وقتا که با بابا دوست بودم وقتی به قول بابا یه کاری میکردم که باب میل بابا نبود و از نظر اون کارم بد بود بهم میگفت : دختری که کار بد میکنه بدرد سطل آشغالی میخوره
منم اخمام میرفت تو هم دلم برای اون روزا که با هم دوست بودیم تنگ شده من لوس بودم و اون در عین جدیت و سخت گیری مهربون ترین و عاشق ترین بود.
به فاصله این فکر کردن تو به خواب عمیقی رفته بودی. عزیزم بابا اگه دعوات میکنه اگه میگه بدو بدو نکن هی میخوری زمین نگرانه پاهای قشنگ زخم بشه نگرانه سرت به جائی بخوره دیدی امروز افتادی چطور نگرانت شد بعضی وقتا فکر میکنم تو لوس بابا شدی و من دیگه جائی ندارم پس حواست باشه اگه بخوای قدر این محبت ها رو ندونی یکی هست که دلتنگ این همه ناز کشیدناس من یه روزی دختر کوچولوی بابا بودم که با همه ی ترسی که ازش داشتم دیوانه وار دوستش داشتم هیچوقت یادم نمیره :
بهم گفته بود دوست ندارم آرایش کنی بری دانشگاه ومن به حرفش گوش دادم اما امان از این دوستان ناباب ساعت دوم کلاس بود که رفتم یه رژ قرمز تو دستشوئی زدمو اومدم بیرون دم کلاس داشتم با دوستام میحرفیدم بچه ها میگفتن امیر که این ساعت کلاس نداره نمیاد دانشگاه که از دور از بین اون همه دختر و پسر دیدم بابا داره میاد و خندون از هولم کلاسورم رو گرفتم جلو لبهام بابا تا به من رسید خنده رو لبش خشکید و با انگشتش کلاسورم رو آورد پایین و تا چشمش به لب من خورد گفت :
- برو خونه
- کلاس دارم امیر
- گفتم برو خونه تا زنگت بزنم( تکه کلام بابا)
- امییییرررر
- خوووووونه
دوستای نامردم همه از ترسشون در رفته بودن و من با چشم گریون رفتم خونه و البته طلباکارانه.
بابا وقتی بهم زنگ زد اول دعوام کرد و منم آب غوره بعد گفت حالا اشکات رو پاک کن و اون رژ قرمزه ات رو هم بزن میخوایم با بچه ها بریم سینما و ما رفتیم فیلم شوکران رو دیدیم.
از به یادآوری خاطره ها اشک شوق تو چشمام جمع میشه. بابا عاشقتم.بابا من و نوژا عاشقتیم.